🌿  سطرِ گم  شده 🌿

◽ این شعر در دی ۱۴۰۳ سروده شده و روایتگر خاطرات معلمی، صبوری، عشق به آموزش و نقش ماندگار او در دل شاگردان است. ◽

🌿  سطرِ گم  شده 🌿

در سکوتِ تخته‌ها،
با صدای گچِ کهنه‌ای
که از سال‌ها درد می‌کشید،
نوشتم:

«بودنِ ما را
نه کسی فهمید،
نه کسی خواند.»

باد، از پنجره‌ای زنگ‌زده می‌آمد،
و کلاس
بوی خاکِ دلی می‌داد
که سال‌ها نه کسی بوسیدش،
نه کسی پرسیدش.

هر سحر،
با دعای حضور،
برگه‌ای را می‌خواندم
که مثلِ نامی گمشده،
هیچ‌کس نبود تا بگوید:
«تو هنوز هم هستی؟»

خانه‌ام را نساختند،
واژه‌ای از دلم نگرفتند،
من اما درس دادم،
در هوای غباری
که نه پرواز داشت
نه آبی برای بال زدن.

پنجره‌ها،
رو به بن‌بست بودند
و سؤال‌ها،
در دلِ تخته جا ماندند —
بی‌پاسخ،
مثل لبخندِ شاگردی که نیامد.

او که دفتر نداشت،
مشق‌هایش را
روی مُهرِ درمان نوشت،
و من،
با بهانه‌ی جایزه‌ای،
دفتر خریدم،
که کسی نبیند
فقر چگونه
با خودکارِ آبی،
کلمه می‌سوزاند.

رد شد،
اما ماند —
در خاطره‌ای که نخواندم،
مبادا اشک،
خط بزند دلی را
که سال‌ها
نه مرخصی داشت
نه «ببخشید»ی برای اشتباه.

من فقط دستورِ زبان نیاموختم؛
آموختم
چگونه درد را
با واژه‌ای آرام
بر لب آورم،
بی‌آن‌که ترک بخورد.

اما همیشه
از من ایراد گرفتند —
به تارِ مویی
که با هر صبح،
نشانی از شب‌زنده‌داری داشت،
نه به صداقتی
که هر روز،
با نان و لبخند
به کلاس می‌بردم.

هیچ‌کس نپرسید
وقتی خسته‌ام،
وقتی بغض‌ها را
کنارِ مانتو آویزان می‌کنم،
چه چیز نمی‌گذارد
بشکنم؟

فقط آن‌ها —
شاگردهایم —
گاهی نگاهم کردند،
نه چون ناظم‌ها برای نظم،
که برای فهمیدنِ دلی
که هنوز رویا داشت،
گرچه در لایه‌های خاکستر.

حالا که زنگِ تفریحی نیست،
و کسی نمی‌گوید:
«خانم اجازه؟»
من مانده‌ام
با تقویمی
که هر ورقش،
یادِ دلی را
بی‌صدا می‌سوزاند.

اما هنوز،
در نسیمی
که می‌وزد از حیاطِ خاطره‌ها،
بوی گچ می‌آید،
و صدایی
که در سکوتِ کلاس‌ها جا مانده،
آرام در دلم می‌پیچد…

او رفت،
اما در هر سطرِ نانوشته،
نشانی‌ست از او —

گیتی بهاری،
که ماندنِ روشنی‌ست
در دلِ هر واژه‌ای
که آموخت.

✍️ گیتی بهاری

🌿🌿

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *