◽ این شعر در اردیبهشت ۱۴۰۴ سروده شده و دربارهٔ رهایی از گذشته، پذیرش خود و بازسازی هویت در لحظات خلوت و سکوت زندگی است. ◽
🌿 در آستانهٔ بی کرانگی 🌿
هیچکس نگفت برای رسیدن، باید نابود شد،
نه با مرگ،
که با فرو ریختنِ آرامِ دیوارهایی
که سالها دور خود کشیدی
تا بگویی: «این منم.»
حالا نگاه کن،
تمام آن خانههای ذهنی
با تیرکهای پوسیده از ترس،
با سقفهایی که از تملک آویزان بودند،
دارند فرو میریزند،
بیآنکه کسی صدایشان را بشنود.
نه، این ویرانی، نه آه دارد، نه اشک؛
فقط سکوتی دارد
که مثل برف
همه چیز را میپوشاند
و تو را، آرامآرام،
از خویشتن تهی میکند.
دست کشیدم از آرزوهایی که به زبان نیامده بودند،
از دلبستگیهایی که شکلِ من شده بودند.
هر «من»، باری بود بر دوش هستی،
و هستی، نجیبتر از آن بود که چیزی بخواهد.
میترسیدم…
وقتی شروع کردم به جا گذاشتن،
به رها کردن،
به خالی شدن.
میترسیدم از بیچیزی،
از بیهویت شدن،
از آن لحظهی برهنگی مطلق
که نه نامی داری، نه گذشتهای،
و نه حتی رؤیایی برای فردا.
اما درست همانجا،
در لحظهای که هیچکس نبودم،
هیچچیز نداشتم،
و هیچ آرزویی در مشتهایم نمیسوخت،
چیزی مثل نسیم،
از لای استخوانهایم گذشت.
و فهمیدم:
من همیشه خانهی ناپایداری بودم.
کودکیام را به یاد آوردم؛
وقتی برای نخستین بار، نور را بیواسطه لمس کردم،
پیش از آنکه کسی بگوید: «این خوب است، آن بد.»
«این مال توست، آن یکی نه.»
پیش از آنکه بیاموزم، خود باشم.
حالا، درست در میانهی هیچ،
در خالیترین جای ممکن،
صدایی را میشنوم
که از جنس واژه نیست؛
از جنس حضور است.
بازی تمام شده؛
نه با پیروزی، نه با شکست،
بلکه با پذیرفتن،
با اعتماد کردن
به دستهایی که نمیبینی،
اما همیشه بودهاند.
و اگر نامی باید بماند،
اگر ردّی از خاک بر تن شعر باشد،
در هر نسیم، در هر برگ،
در هر برف، در هر نفس،
گیتی بهاری نفس میکشد،
و جهان باز دوباره سبز میشود…
✍️ گیتی بهاری
🌿🌿

من کبری ربیعی هستم، با تخلص گیتی بهاری. نوشتن و سرودن برایم راهیست برای لمس دوبارهی زندگی و به اشتراک گذاشتن دنیای درونم با دیگران. در شعرهایم از عشق، امید، طبیعت و لحظههای سادهای میگویم که روح را نوازش میکنند. باور دارم کلمات میتوانند پلی میان دلها باشند و هر واژه، جرقهای از روشنایی در تاریکی روزمرگی. اینجا مینویسم تا با شما همراه شوم و زیبایی پنهان در کلمات را دوباره نفس بکشیم.