◽این شعر در مرداد ۱۳۸۲ سروده شده و حالوهوای درهمتنیدگی تقدیر، نازکیِ آرزوها، رنجِ رهایینیافتن و پرسش از مهربانی یا بیخبریِ جهان را روایت میکند.◽
🌿 تقدیر و تار 🌿
چشمها را باید شست—
اما نه با آب؛
با اشکی که از فهمِ تقدیر
بر گونههای نیتِ آرام جاریست.
شاپرکی دیدم
که از تار عنکبوت
میخواست رهایی یابد.
دستی آمد—
نه پناه بود، نه آغوش؛
خانهی مرگ بود.
باد، واژه داشت
در گوشِ برگها
چیزهایی زمزمه میکرد
که ما نمیشنیدیم.
عنکبوت بینقشه میتند؛
برای بودن،
نه برای کشتن.
رقصِ تارش
سکوتِ زندگی است،
رازِ ماندن.
ما با دستهای پر از رؤیا
به دامی رسیدیم
که اصلاً دام نبود—
فقط وهم بود؛
بازی سرنوشت،
تصویری کوتاه.
کاش دنیا نرم بود
به اندازهی دلِ ما؛
کاش رؤیاها شکوفه میدادند
در گلدانی ساده،
نه در مشتهایی که
بیصدا چیزی را میشکنند.
گاهی فکر میکنم
ما خواب بودیم
و تقدیر بیدار—
چشمانش باز،
دستهایش بیصدا، بیقرار.
واژههایم شاخهای شدند برای پرواز،
اما حتی شعر
در سایهی آنچه نمیخواستیم
فرو میافتد.
گیتی بهاری در شعرش میدوید
دنبالِ نوری؛
قطرهای آرام در دلِ برگ—
و شعرش نیز
به ناکجایی بیصدا رفت.
ما همه شاپرکیم
با بالهای نازکِ آرزو؛
در دستهای جهان
بیصدا گم میشویم.
تقدیر
تار عنکبوتی است
که بیرحم نمیتند—
بیخبر میتند.
و ما
در لحظهی نجات،
باز گرفتار،
باز درهمتنیده.
✍️ گیتی بهاری
🌿🌿

من کبری ربیعی هستم، با تخلص گیتی بهاری. نوشتن و سرودن برایم راهیست برای لمس دوبارهی زندگی و به اشتراک گذاشتن دنیای درونم با دیگران. در شعرهایم از عشق، امید، طبیعت و لحظههای سادهای میگویم که روح را نوازش میکنند. باور دارم کلمات میتوانند پلی میان دلها باشند و هر واژه، جرقهای از روشنایی در تاریکی روزمرگی. اینجا مینویسم تا با شما همراه شوم و زیبایی پنهان در کلمات را دوباره نفس بکشیم.