🌿بی‌ قراریِ دل🌿

◽ این شعر در مهر ۱۳۹۹ سروده شده و حال‌وهوایی از جدایی، دلتنگیِ بی‌امان، سوختنِ دل در نبودِ محبوب و تکرار خاطراتی که همچون باران بر جان می‌بارند را روایت می‌کند. ◽

🌿بی‌ قراریِ دل🌿

رفتی و ماندم و دلم بی‌قرار شد
چشمم اسیر اشکِ شبانِ بهار شد

دل خسته از تو بود و زِ عمرم گسسته
در آتشِ نگاه تو سوزِ مزار شد

به خاکِ غم نشستم و باران شدم ز درد
این گریه‌ها به پای تو، شامِ نگار شد

کجا شدند آن سخنانِ پُر از امید؟
قسم به عشق تو، همه نقشِ دیار شد

چه زود شکستی‌ام شبیه نوای تلخ
شعرم به بغض، ناله‌ام آتش‌نثار شد

بمان اگر چه دل ز جهان بی‌پناه‌تر است
تو مونسِ شبم، شبِ من بی‌سِتار شد

به خاکِ تو شوم، اگر از دل صدا رسید
فدای آن‌کسی که ز جانم گذار شد

نگاهِ تو نفس شد و جانم گرفت رفت
رفتی، ولی دل از غم تو شرمسار شد

دل من در هر گام، در پیِ تو گم شد
یادِ تو در گوشم همیشه تکرار شد

دگر هیچ چیز در دلِ من جز تو نماند
عمرم به حسرتِ نگاهِ تو گذار شد

در کوچه‌های خاموشی، دل تنهاست
یادِ تو و تنهایی، آنچه به یادگار شد

در هر نفس از دردِ تو جانم می‌سوزد
گیتی به یادِ تو بی‌قرار شد

ای کاش می‌دانستی چه می‌کشم در دل
دوریت از من، غمِ بی‌قرار شد

هر روز، هر شب به دنبالِ تو در دل
خاطره‌هایم مانندِ آبشار شد

سرودم غزل را از سوزِ بهاری
که گیتی به یادِ تو بی‌قرار شد

✍️گیتی بهاری

🌿🌿

.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *