🌿 دَردِ خُفته 🌿

◽ این شعر در اردیبهشت ۱۳۷۷ سروده شده و حال‌وهوایی از رنجِ درونی، دل‌کندنِ آرام، و امید به بازتاب نور در قلب دیگری را روایت می‌کند. شعری است که وداع و غمِ پنهان را با نوعی آرامش و آرزوی نو شدن همراه کرده است. ◽

🌿 دَردِ خُفته 🌿

من غبارِ زخم‌هایم را شکافتم
از خودم تا عمقِ تنهایی شتافتم

تلخیِ پایانِ این رؤیا را یافتم
به گوشهٔ تنهایی خاطره‌ها گداختم

می‌روم؛ شاید نگاهت سرد گردد
خاطرم در سایه‌ات کم‌رنگ گردد

می‌روم، رفتنم رنجت نگیرد
زندگی بی‌من ز آهنگت نگیرد

گرچه بی‌من سوی فردایی روی
روزی از رفتنم چیزی بگویی

آرزوم این است دردِ خفته را
سوزِ آن رؤیای نیمه‌رفته را

روزِ افتادنِ من بر تو رسد
لحظه‌ای بی‌سایه بر جانت چکد

آن‌گاه سوی غمی پژمرده‌ای
در سکوتِ خویش آرام‌مرده‌ای

در خود فرو رفته، غریب و خسته‌ای
چون شمعِ خاموشی به شب پیوسته‌ای

با هر نفس از خویش هم گسسته‌ای
آرام، در آغوشِ سکوت خفته‌ای

چیزی شبیه نسیم از من بماند
بر شانه‌های زمان آهسته رانَد

در خوابِ شبنم، صدایم حل شود
چون ردّ مه در سپیده پل شود

دستی اگر از من به یادت مانده بود
در چینِ برگِ خاطره جا مانده بود

آن‌گاه که دنیا نفس تازه کند
از زخمِ یخ، جوانه‌ای وا کند

خواهی فهمید این عبورِ بی‌صدا
در گردشِ هستی همه چیز شد پیدا

گیتی بهاری، بی‌هیاهو، رو به نور
شکوفا شد در دلِ تاریکِ دور

✍️گیتی بهاری

🌿🌿

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *