◽ این متن در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ نوشته شده و روایتیست از شهادت ستوان دوم رحیم مجیدی؛ یادمانی انسانی و ملی دربارهی ایثار، مسئولیت، مرز، پدری و معنای عمیق «بابا» در سکوتِ برف و ایمان. ◽
🥀پنجشنبه 1404/10/11
ستوان دوم رحیم مجیدی
مردی از تبار برف و ایمان…
کسی که رفتنش، زمین را سردتر از کولاک کرد.
او نرفت که دیده شود،
رفت چون مسئولیت را بلد بود
رفت چون مرز، فقط یک خط روی نقشه نبود
مرز، ناموس وطن بود
و او نگهبان بیادعایش.
در آن شبِ سفید و بیرحم،
وقتی سرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد
رحیم ایستاد…
نه برای قهرمان شدن
بلکه برای اینکه پسرش فردا در امنیت بگوید: بابا.
و چه وصیتی دردناکتر از این؟
عکسی در دستهای یخزدهاش
و پشت آن، یک جمله که دل آسمان را هم لرزاند:
«مراقب پسرم باشید… تازه یاد گرفته بگه بابا»
رحیم جان…
پسرت بابا را یاد گرفت
اما دنیا نفهمید
بابا یعنی چه کسی که جانش را
بیهیاهو
در برف جا میگذارد
تا وطن نلرزد.
تو شهید شدی
نه فقط از سرما
بلکه از شدت مردانگی
از زیادیِ تعهد
از زیادیِ عشق.
نامت آرام
راهت روشن
و پسرت،
میراثدار شرافتیست
که با خون و یخ امضا شد.
شهادتت مبارک، پدرِ همیشه بیدار مرزها
✍️گیتی بهاری
🇮🇷🌹
🌿راهی که با تن باز شد🌿
مرز
در آن شبِ کور
نفس نمیکشید
باد
دهانش را
پر از تیغ کرده بود
و برف
راه را
از اسمها خالی میکرد
تو آمدی
بیهیچ صدایی
با شانههایی
که عادت داشت
سنگینیِ خاک را
تحمل کند
نه برای دیدهشدن
نه برای قهرمان شدن
فقط ایستادی
چون جایی
باید
ایستاد
پرچم
در کولاک
راهش را گم کرده بود
تو
جای رنگها
ایستادی
تا وطن
زمین نخورد
گفتند: برگرد
شب
بلند است
گفتی:
خانه را
به شب
نمیسپارند
راه را
با تنِ خودش
باز کرد
تا نان
شرمندهی سفره نباشد
و شب
از ترس
نلرزد
در مشتت
عکسی کوچک
تمامِ نقشهها را
معنا میکرد
و پشتِ آن
با خطی لرزان
زندگی
تمرین میشد
تو رفتی
تا مردم بتوانند راحت زندگی کنند
و با شرافت
رفتنت
راه بود
نه فرار
و تنِ تو
پل شد
میان ترس
و فردا
سحر
وقتی مرز
آرام گرفت
نامت
در سپیدی
جا ماند
و جهان
یک پدر
کم آورد
اما تو
چیزی نگفتی
جز این
که زندگی
اگر راست نباشد
ارزشِ ادامه ندارد
بیایید صادقانه زندگی کنیم
این
کمترین ادای دین
به کسیست
که جانش را
بیسروصدا
خرجِ امنیت کرد
اکنون
از دلِ این برفِ زخمخورده
هستی
طورِ دیگری
نفس میکشد
گویی
در سکوتِ مرز
گیتی
به آرامی
بهاری شده است
✍️ گیتی بهاری
🌿🌿

من کبری ربیعی هستم، با تخلص گیتی بهاری. نوشتن و سرودن برایم راهیست برای لمس دوبارهی زندگی و به اشتراک گذاشتن دنیای درونم با دیگران. در شعرهایم از عشق، امید، طبیعت و لحظههای سادهای میگویم که روح را نوازش میکنند. باور دارم کلمات میتوانند پلی میان دلها باشند و هر واژه، جرقهای از روشنایی در تاریکی روزمرگی. اینجا مینویسم تا با شما همراه شوم و زیبایی پنهان در کلمات را دوباره نفس بکشیم.