🌿آوازِ وطن🌿

◽ این شعر در دی ۱۴۰۴ سروده شده و بیانگر پیوند ریشه و تعلق به وطن است؛ با وجود سختی‌ها و محدودیت‌ها، ماندن در وطن و حفظ اصالت و ریشه‌ها، افتخار است و هیچ جای دنیا نمی‌تواند جای وطن را بگیرد. ◽

🌿آوازِ وطن🌿

گنجشکی
در قفسی از طلا
شب را
به صبح می‌رسانْد،
با بال‌هایی
که به برقِ میله‌ها
عادت نمی‌کرد.

قفس
پر بود از نور،
پر بود از امنِ بی‌درد؛
اما
در گلوی گنجشک
نامی می‌سوخت
که آرام نمی‌گرفت:
وطن…
وطن…

قفس
دهانِ بسته‌ی راحتی بود
که نانِ بی‌درد می‌داد
و آواز را
قورت می‌داد؛
طلای زیاد
گلوی صدا را
تنگ‌تر می‌کرد.

روزی
هوا
قفل را
یادش رفت؛
در
باز ماند
و آزادی
مثل راهی ساده
خودش را لو داد.

اما گنجشک
فریبِ نرمیِ شاخه‌ها را نخورد؛
پروازش
خم شد
و افتاد
در آغوشِ
بوته‌ای
که تنش
پر از زخمِ سبز بود.

خارها
سربازهای بیدارِ خاک بودند؛
بال را بریدند
تا ریشه
فراموش نشود،
خون چکید
و زمین
نامش را
به یاد آورد.

آنجا
آواز
دیگر صدا نبود؛
نمازِ پرنده بود
رو به خاک.

بعضی‌ها
وطن را
با بالشِ نرم
اشتباه می‌گیرند،
اما وطن
جایی‌ست
که خار
اجازه نمی‌دهد
فراموش شوی.

و در همان زخمِ روشن
جهان
به فصلِ خودش برمی‌گردد؛
گیتی
بهاری می‌شود
بی‌آن‌که بداند
آواز
در زمان
بی‌وقفه می‌جوشد.

✍️ گیتی بهاری

🌿🌿

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *