◽ این شعر در مهر ۱۳۹۶ سروده شده و بیانکنندهی گفتوگو و مشاجرهٔ شاعرانه بین درخت و ریشه است؛ تصویری شاعرانه از پیوند زندگی، خاک و آسمان، آزادی و شکفتن موجودات طبیعت. ◽
🌿 پیوندِ پنهان 🌿
میانِ ریشه و درخت، در دلِ خاک و هوا
سخن گشودند آرام، ساده و بیادّعا
درخت گفت: «ای ریشۀ پنهانِ تن،
در ژرفِ خاک چه میکنی خاموش و کمسخن؟
من هر نفس به آسمان زدهام قدم؛
باد و نور و باران، در رَگ و بالِ من است.
تو در زمین ماندهای، در خاک بسته و سرد؛
چرا نمیگذری از این سکوت و این کمند؟»
ریشه به خشم آمد و خاک را به لرز آورد:
«ای شاخهسارِ دورشده از ریشه و درد!
هر برگ تو، هر شاخهات، هر شکوفهات،
بیمن نبود از لحظۀ آغازِ حیات.
تو در هوا رقصان، ولی تکیهگاهت منم؛
در عمق خاک، بیصدا ولی تنفّسِ پنهانم.
بیمن اگر بروی، هرچند بالا میروی،
شاخهات افسرده و نفست بیطراوتی.»
درخت گفت: «اما دلم شوقِ پرواز دارد؛
آزادی و روشنایی و آواز دارد.
چرا نمیگذاری در باد رها شوم؟
چرا نمیگذاری با نور آشنا شوم؟»
ریشه چنین گفت، با صدایی ژرف و پنهان:
«آغازِ هر شکوفه ز دامانِ خاک است، بدان.
هر اوجِ تو بر شانهٔ تاریکیِ من است؛
برگت همه فرزندِ همین پیکرِ تن است.
اگر مرا نبینی و روزی جدا شوی،
در آسمان خاموش و بیصدا شوی.»
درخت لرزید و با نجوا پرسید باز:
«رازِ این بند از چیست؟ این گرههای دراز؟
چرا گهی راهِ مرا باریک میکنی؟
چرا نفس مرا بیرنگ و ناتوان میکنی؟»
ریشه به خنده خاک را نرم لرزاند:
«زندگی تنها از نور و پرواز نیست؛
در ژرفِ ظلمتِ زمین، در رگِ خاموشِ خاک،
جان میتند، نیرو میگیرد بیفِراق.
تو بالاتر برو، اما مرا گم مکن؛
بیریشهای، خود را اسیرِ وهم مکن؛
نسیمی آمد و برگها را به رقص نشاند؛
درخت با نجوا دلش را سوی ریشه خواند:
«چگونه هر دو یک تنِ خاک و آسمان شویم؟
چگونه در یکی شدن، جانِ جاودان شویم؟»
ریشه چنین گفت:
«با ماندنِ پیوسته در کنار،
با مهر و گوشدادن و پیوندِ بیقرار.
ریشه درونِ خاک و شاخه در هوا،
نبض هماند؛ جدا نمیشوند هیچگاه.»
باران نشست و باد زِ شاخه گذر کرد؛
نجوایشان شد گرم و آرام و معتبر.
تو هستی و من هستم… با هم،
جهان دوباره جوانه میزند با هم.
و ناگهان شکوفهای از خاک تا شاخه رسید؛
درخت و ریشه هر دو لبخندی زدند سپید.
فهمیدند که راهِ جدایی بیراهه است؛
بودن با هم، رازِ شکفتنِ گیتیِ بهاری است.
✍️ گیتی بهاری
🌿🌿

من کبری ربیعی هستم، با تخلص گیتی بهاری. نوشتن و سرودن برایم راهیست برای لمس دوبارهی زندگی و به اشتراک گذاشتن دنیای درونم با دیگران. در شعرهایم از عشق، امید، طبیعت و لحظههای سادهای میگویم که روح را نوازش میکنند. باور دارم کلمات میتوانند پلی میان دلها باشند و هر واژه، جرقهای از روشنایی در تاریکی روزمرگی. اینجا مینویسم تا با شما همراه شوم و زیبایی پنهان در کلمات را دوباره نفس بکشیم.