«سربازی که تفنگ نداشت»

◽ این شعر در دی ۱۴۰۴ سروده شده و روایت تصویری است از بی‌عدالتی جنگ و خشونت، سرنوشت سربازان بی‌صدا و تأثیر تلخ مرگ بر جامعه و خانواده‌ها؛ شعری است که از زبان تجربه و یادِ قربانیان، سکوت و تکرار درد را به تصویر می‌کشد. ◽

🌿سربازی که تفنگ نداشت🌿

سربازی
در دود و فریاد
نه جلو می‌رفت
نه عقب
زمان
روی سینه‌اش ایستاده بود

دست‌هایش
خالی‌تر از جیبِ صبح
و چشم‌هایش
پر از فرمان‌هایی
که هیچ‌وقت
روی کاغذ نیامده بودند

خیابان
به خودش شلیک می‌کرد
پنجره‌ها
از ترسِ نام‌ها می‌لرزیدند
سنگ
از دهانِ خشم
به دهانِ خشمِ دیگر
پاس داده می‌شد

نامِ جوان
از پیراهن‌ها می‌چکید
نه یکی
نه دو تا
اسم‌ها
مثل مهره‌های شطرنج
که سال‌ها پیش
باخته شده بودند

گفتند: «دشمن آن‌سوتر است»
گفتند: «آن‌طرف مرز»
اما گلوله
راهِ خانه را بلد بود
پله‌ها را
اتاقِ خواب را
سینه‌ای را
که پرچم نبود
فقط نفس بود

دانشجو افتاد
با جزوه‌ای خیس
بسیجی افتاد
با عکسی در جیب
مردی افتاد
که فقط
دیرش شده بود
شهر
ناگهان فهمید
مرگ
سؤال نمی‌پرسد

کوچه‌ها
پر شدند از مادر
مادر
پر شد از سؤال
هیچ‌کس جواب نداد
فقط گفتند:
«دستور بود»
«توطئه بود»
«کارِ آن‌هاست»

و سرباز
که تفنگ نداشت
در پرونده‌ها
قاتل شد
بی‌آن‌که
حتی ماشه‌ای
در خواب دیده باشد

مادرش
هر شب
لباسِ خاکیِ خالی را
مرتب می‌کرد
انگار پسر
هنوز
در آن آستین‌ها
نفس می‌کشید

این‌طرف و آن‌طرف
دیوارها
پر از شعار شد
اما هیچ شعاری
نتوانست
یک جنازه را
به خانه برگرداند

شب
نام‌ها را بُرد
باد
اسم‌ها را قاطیِ هم کرد
صبح
با تیترهای تازه آمد
بی‌آن‌که
داغ‌ها
قدیمی شده باشند

هیچ‌کس نگفت
چرا خون
این‌قدر
شبیهِ ماست
چرا هر بار
از هر طرف که می‌ریزد

باز
روی یک زمین
خشک می‌شود

و دست‌هایی
که دور از کوچه‌ها بودند
نقشه‌ها کشیدند
بی‌آن‌که بدانند
کدام قلب
می‌شکند

که شاید
گیتی بهاری
باشد
یا فصلی
که در سکوتِ خیابان‌ها
به مرگی بی‌صدا بدل شد

🌿🌿
✍️گیتی بهاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *